آمدن

شب، چون روح پاییز
در من، در مَنِ مَن
سایه انداخت بر
برگ برگ لحظه هایم
و گردباد باور، حل می کرد
تاریکیِ یأس در خونم و آن محلول مرگ زا،
سیاه نور را
در رگ ایمانم روانه کرد.

سردی سایه لمس شد
و فهمیدم : «بی تو هرگز نتوان ماند»
بودن
در رگ و ریشه شکفتن
از تو، نبض می گیرد.
در واپسین لحظه ها
ناگاه،
زندگی معنای خود را

در چشم من جوانه کرد.

از پنجره دیدن، دیدمت.
سبز شدم.
آمدن بودی
بهار به دست، خورشید در نگاه.