افسون شعر

شعر نمی خوانم
نه! هرگز.
دیگر اصرار بیهوده است،
شعر نمی خوانم.
من می خواهم
هر دم
هر نفس پیش تو بنشینم
موسیقی صدایت را بنوشم
شوخی کنم با گیسویت،
و نیشگون گیرم
از گونه های ظریفت.
اما شعر!
آه شعر!
امان از شعر!
همین که می خوانمش
و تمام می شود
با من دیگر کاری نیست،
تو نیز تمام می شوی و می روی.