بازیچه

پشت پنجره ایستاده بودی، غمگین!
پنهانی
آینده دود می کردی،
و اندوه پاییزی ات
طعم قهوۀ سوخته می داد،
از هجوم مکرهای سلیطه
فنجان قلبت ترک خورده بود.
بنگر: آسمان،
بی درنگ
نقاب ابری خود را برداشت
و امروز
از تو یکرو شد.