در حیرت مانده ام!
که چرا اینگونه است!
وقتی مرا، در آغوش می گیری.
وقتی خوشحالم
وقتی غمگینم
و یا حتی
وقتی خشمگینم.
چگونه است این فطرت لایزال؟
چگونه است که آغوش تو
آتش سرد روحم را
که به فرمان خدا سرد است
سوزناک می کند؟
چگونه است؟
به گمان من
سرشتی سوا از خدا داری.
یعنی
خدایی جدا از خدا هستی،
خدای گذشت.
باورکن نام تو
بذری ماند از صدا
که در مزرعه شنیدن
هزاران آیت را می رویاند.
آری
نام تو، نان سفرۀ خیر است
که گرسنگی دل را
با لقمه های تپش، جان می دهد.
مادرم،
بانوی آفتاب،
تاب تو
بر سر من
تابان باد.