بهشت آباد

اهلِ بهشت آبادم
و من گلی بی سایه.
خورجینِ خورشید از گرمای باستانی خالیست،
چه جهنمِ سردی برپاست.
در این یخ زارِ عَسَس ناک
آغوشِ تو اما توطئه سوز است.
خشمگینم.
از این همه کینه که بر تو روا می دارند،
خشمگینم.
تو اما با آن سخاوتِ مادرانه
هرگز در انبارِ دل ذخیره نمی کنی و می گذری.
غمگینم، غمگین.
از این گلۀ شورشِ گرسنۀ یورش.
اما چه کنم؟
و هر چه کنم
راهی جز دوست داشتن تو وجود ندارد
می دانم از فطرتِ تو به دور است

چرا که شحنه های غضب،
جام کینه را در تو مملو می کنند.

نمی توانم بپذیرم
که چگونه این همه تشر را
به تو حواله می دهند!
زیرا در آغوش تو ریشه گرفته ام مادر
و حرمتِ نان و نمکِ مهر تو
در سلولِ ذهنم
مدام ترجمه می شود.

از تو تکرارِ آزار
و از من انکار.

و باز می گویم از فطرت تو به دور است
این کینۀ دژخیمی.
بانوی خیر و برکت
بانوی عشق
مادرکم، دریغ...