تنهایی زلال

من،
پنجره،
سکوت،
در مشت اتاق.
من تنهایی زلال خود را
دوست دارم
چرا که می شناسمش
و مرا می شناسد.

در آبراه های آلوده شهر
باران،
هرگز پاک نخواهد ماند.
وقتی خورشید
تشنه به خون دریاست
از سقوط باران به دامن جوی
گریزی نیست.

من تنهایی زلال خود را پذیرفته ام.