درد

درد،
انبوه نداشته ها نبود
درد،
به پندار من
رنگدوزی صبح بود
که رفو می کرد
طیف عریانی از نور،
بر خرقۀ پولکین شب.
نیز، هوشِ تیز گوشم
که می شنید،
سرود بی صدای زمان
که می گفت: تمام شد ترانۀ عمر.

و می نگرید چشم من
که دود می شد
خرمن آه من.