دریا

دریا،
در موج سرودِ بی کران افقِ تنهایی
عریان،
در آرامشی کبودْ آبی، کف می بافد.
دریا،
دختری ماند
که معصومانه دل می بازد
و پنهانی
در سایه غم دارد، آفتاب سرد روحش.
دختر چشمه است.
ابر،
آه او
و باران
فرود زلال بافِ سخاوتی لایزال.
دریا،
دختری ماند
که وسعت قلبش، تسخیر زمین
و همین که ورق برمی گرداند

از لبخند،
قهرش، صدها کشتی غرقْ بشکسته.

دریا،
مشغول رویا
دور از زمان، کف می بافد.