در دور وقت
گذشته را می گویم
همین چند لحظه پیش.
وقتی خودم را
در قلب تو جا گذاشتم
هر بار که برمی گردم
خودم را بردارم
ناگزیر
بدون خودم برمی¬گردم.
با حیلۀ جذبه ات
سوی خودت
مرا فرا می خوانی،
تا فوران گدازه بیقراریم را
در دام آرامش رام کنی
و یال ابریشمین بودنم را
با سرانگشتانی از احساس
ببافی.
هر دم که سر می تُوفد
این غضب از دوزخ جانم
دست مرا می گیری
ای ارادتمند!
ای دستگیر!
تا مرا از من
همیشه در امان نگه داری،
و اینگونه است
که هیچگاه در راه
با خودم برنمی گردم.