راه

از جادة واژگان می آیم، تاریک.
جادة کلمه راه نجات من است.
واژهْ دیدن، واژهْ نوشیدن، واژهْ بوییدن
مرا در من
مرا بی همه، تازه می کند
منِ ناچیز را این همه می کند، برگ نه جنگل.

شعر این است، آری.
که با پیمودنِ
شهر به شهر، رویا
با گونه منظره های خشک و آبی
در هوایی که مه آراییده
رو به سپیدة درْک روانه ای
و در انتها
یعنی در طلوعِ فرجام
آسمانِ ذهن، آفتابی می شود.