زنبورک نور

زنبورک نور


شب می‌نوشد،


تا عسل زندگی


در جان جهان بدمد، صبحگاه.


غوکان صدای بیداری را


 کر و لال


لابه لای لایه‌های گل­لایه خزه و لجن


سکوت می‌خوانند، ناخودآگاه.


می‌دانند از نگاه سنگ‌وار


تیرکمان کودکی


که از سر بازی


و لذت کشتار


با فکری چونان ارتش نازی


در زیستگاه رژه می‌رود


در امان نمی‌مانند.


یا کودکانی


که شباهنگام


بر تخت وابستگی


عروسک می‌خوابانند


تا آرامشی روزوار در سینه‌شان بتپد


نیز،


امنیت یابند.


گل شب‌بو


از بوییدن این شب‌ها که از


عطر ستاره و مهتاب عقیم است


جام یأس


به سلامتی روز، سر می‌کشد.


و کرم شبتاب پس از


هیزم خاکستر کردن


در شومینه اتاقک خود 


که بارقه عشقی‌ست


از آواز انتظار


و نقطه‌ای روشن


بر پایان خط سیاه راه، تا سحر.


صبح بر برگ‌گاه گیاهی، می‌لمد.


بهمن شب


از قله‌های کیهان


آوار می‌شود


بر چشمخانه بیداری


تا بوف چراغ


نیت خیرش،


در این فراخای تیره‌آلود


چشم‌گیر شود.


چشمه نیز،


سخاوت زلالش سایه می‌تند


که آینه آرایشی


برای دختران طبیعت باشد


تا بی‌ترس و شادان


رخ هزار رنگ زندگی را


به ارمغان آورند


تا نگویند زشتند
و از غصه بخشکند.


بآری


زنبورک نور


با عادت غرب‌شرق خستگی ناپذیرش


قاصدکی‌ ماند از عمر


که خبر روز،


به کولی باد می‌‌فروشد.


 


زنبورک نور