ساده ام،
آری ساده.
و اینگونه است که زبانم
پوست وا می کند از واژه
و دوستت دارم را
عریان رها می دارد.
تا چشمِ بی ریای من
عطشِ تماشا را
به خاطر بسپارد.
آری
در این میان
در میانِ فستیوال اندیشه و حسرت
این حس تلقی می شود
و دهانم از خویش بر خویش
وا می ماند
که چرا زیباترین حس،
انسانِ امروز را
در انزوا
ترک گفته است!