سرایش

کار است.
کار و کار و کار، زیر آفتاب اندیشه،
تا از بذر عاطفه،
هزاران حس برداشت کنم.
من،
کارگر میدان نوشتن:
آماده و نشسته بر میز کهنۀ رنگ پریده ام
و منتظر تا ارباب اراده
فرمان دهد، که گوید: بنویس.
ناگه سکوت را شکست.
دکمه استارت خود را زدم
دستم نرم شد، دلم گرم.
حال چنانم
که انگار بند مزرعۀ ذهنم را
به آب داده ام،
موش های هوشم
به این سو و آن سو می دوند
و از ترس با پنجۀ تیز
بر خاک گل شده خیال، لیز می خورند.

حال
اینکه از من می بارد چیست؟
عرق درد است آیا؟
یا اشک حسرت؟
که تر می کند
لب تشنه پیرآهنم را؟
و از این روست که تپۀ عشق
گوهر کهنه خود را
با کفْ گریه های روح
عریان می کند.
آری، خوب می دانم،
جز این کشت زار واژه!
کسی یا چیزی
مرا سرزنده تر نمی کند
آری
در این عمق تاریکای جان
جز تویِ
ستاره وش شب فروز
چیزی مرا درخشنده تر نمی کند.
تو جهان منی
جانا!

خوب می دانم
در من خسته
هیچ انرژی خوش سوزتر از تو
در بازوان انگیزه
نیرو دهنده تر نیست.
با طیف های آرامشی که واضح است
ای مطلق نور،
در این جهنم جهل
جز خود تو،
تا که چراغ راهم باشد
چیزی فروزنده تر نیست.
و چون تو
مشتی کشنده
بر سینۀ بیهودگی
کوبنده تر نیست.
آری
خودِ خودِ تویی
که جان را جوان می کند.