در رویا
به سرزمین آرزوها سفر کردم
بر گندم زار فکر
دست کشیدم
سبز بودند، سبز شدم
با نسیم خُنکِ صحرا.
چند ثانیه بعد،
بعد از طی هزاران گام
در شبستان های بی راهی
ناگاه ترسیدم
چشم دریا به من دوخته شده بود،
فانوس به دست،
راه را به کشتی های گمراهی
هدف می¬داد.
آه، پیرزن تنها،
با اشک های شور
لب ساحل
صدف غصه ها را کف می داد.
صبح شد.
با شیهه اسب خیالم
حواسم سمتِ او نشانه رفت
و فهمیدم
وقت، وقتِ رفتن است
به راه ادامه دادم
و کم کم با پری عشق
دیدارم نزدیک تر می شد
با او دیداری داشتم
و مثلِ همیشه ذوق اش
شکوفۀ گیلاسی بود در هیبتِ لبخند.
بعد از گفتگوی بسیار
باید راهی می شدم
و در این فکر بودم
که کوله بارِ خستگیم را
کجا، جا بگذارم.
آری درۀ فراموشی؛
یکی دیگر از رفیق های قدیمیِ من
لطفش همیشه آرامش بخش است.
در همین حین
به قبیلۀ تنهایی رسیدم
تنهایی را با تنهایی جشن گرفتیم
چه رقص و پایکوبی،
خدای بزرگ
سمفونیِ آب و خاک و آتش.
باد نیز بر پوستم دست نوازش می کشید
همچو صدای فلوت
که بوسه وار گوش را می پرستید.
باز موسم کوچ رسید،
جنگجوی قبیله
پری از تنهایی جدا کرد و
به من هدیه داد
تا درجه ایی برای تنهاییم باشد.
در راه از جنگلی گذشتم
طراوت خیس بود از برگ
برگی از درخت جدا کردم
و با خود گفتم:
زندگی سبز است
اگر سبز بودن را لمس کنیم
با نگاهی بیدار.
آه، چه رویایی.