از مرگ خورشید غمگینم.
و از این روست که هزار چشمۀ تاریک می بینم
باور ندارم
که از دو چشم نور فشانم
شب می چکد.
نه باور ندارم
من شب را باور ندارم.
مگر شب
مسلخ بیداری نیست؟
مگر بیداری من دیباچۀ رهایی نیست؟
چگونه است که باید باور داشته باشم!
من شب را باور ندارم،
چرا که اندوه در نگاهش معنای سکون است.
مصیبتا؛
که اندوه در نگاهش
شکوفه¬ای ماند از شکوه،
که ذات سبزش
عقیم است تا هست.
من از سترونی شب، بیزارم.
وا مصیبتا؛
که اندوه در نگاهش
سیل خاموشی است
که ویران می کند کلبه های نوخیز امید
و می کشد انگیزۀ فانوسک شبگرد خیال.
نبینم،
آه، نبینم.
اما امشب
نور، کور است
خواهی نخواهی.
امشب مهتاب در خانه من نیست،
امشب جام دلم
از باده خورشید تهی ست.