طمع،
گرگ رفتارهای مطرود
در منِ مخفی انسان،
که هیچ هیچ
با گلۀ قناعت رفاقت ندارد.
مگر، شاید،
سرابی مبهم،
در جای جای
چند چراگاه بی منفعت،
نوک تپۀ تُهیزار خصلت.
ذات طمع
گرسنه،
گرسنه تر از فقر،
دور از سفره نعمت.
و باز طمع:
تصاحب شهوت واری از مال
آمیخته به غارت.
و طمع، باز، طمع:
هر چه گویم کم است.
می بینی
نقش رفتاری چنْدش را
که با رنگ عادت می آراید
طیف حماقت خود بر جان حاجت
در جهانی بی در، بی پیکر
که هرگز نمی گیرد عبرت.
پنجه طمع،
بر سر برۀ «همه چیز»
که از خواستن،
هرگز دست نخواهد کشید
طعمه خود را می یابد
سهم خود را از «هرچیز»
این سیری ناپذیر لامروت.
پنجه طمع،
آری
یقین طمع.
گرگ،
در کمین گله ای بی پناه
که شاید باید
همین لحظه ها
فکر هار خویش را پیاده کند
در ناگهانۀ یک غفلت.
و طمعِ حریص،
آه،
آه بی آه،
درد را می گویم:
نیست هست،
هست ژرف،
با نگاهی بی عفت.
در پهنه دشت
تک درختی پناهی ست،
که زیر چترش چوپانی ست،
که نام آرام آن، سادگی ست.