غم

چه زیبا می جوشد
غم،
در خاک غربت.
و چه بهاری!
هفت کمان خطه در دل
با قوس رنگ چتر می گشاید.

هر دم که ثانیه
دقیقه می سازد
و هر دم که دقیقه
ساعت به رخ می کشد

درد سراسیمه قمۀ قدیمی را
که سالها از آن دور بوده است
دست می گیرد
و آفت زنگ، از آن می زداید
و با دباغی بی نظیرش
پوست از شادی وامی کند.

و وقتی عریانی عصب
در حسی ویران
آغاز جوشش می شود،

درست زیر چشم را
با رودی از اشک میآراید.