مرا می خوانی،
بی آنکه دانشْ از خوانشْ داشته باشی
با آن بینشِ رخنه گر
چون چشمه سارانِ نور
در باغ های بلور،
زلال و لال مرورم می کنی.
و باز،
سرشار از مورمورِ
نخستین غرورم می کنی.
هر راز در من،
نیاز است.
هر راز در من،
پرواز خواهد بود، اگر
اقبال من
بال باشد.
اما در من،
در این جهانِ جوان،
آنچنان
وقفِ جلال شده ای
که در مُشت واری از خون و تپش،
محصورم می کنی.