من مرگم، ساکت.
رویایی طرد از نور.
مکان ام، همه جا
همراه و بی سایه.
شش های بودنم
پر از دود سیاه درد.
تمامِ کابوس ها
لجنِ وحشت خود را
در من به امانت گذاشته اند.
سلول به سلول
منفذهای جانم را
از عفونت، ابد بریده اند.
من مرگم، ساکت.
حسی از جذام به توانِ ترس.
کَم کَمَک رُخی
از غضبِ خداوند،
که پایان را
معنای نیستی نمی انگارد.
«نمی دانم نمی دانم
ببخش خداوندا
که به یقین
غضب تو
بی گمان هدیه ایی باشد،
برای از زوال به کمال رسیدن.
نمی دانم
من به آن بی نهایت
معرفتِ تو
حتی به قد یک غبار هم نیستم»
من مرگم،
تیرِ غیبی که از کهن
مرا به این نامیده اند،
و همیشه به دنبال مقصود
در سفرم.
من مرگم، ساکت.
سرنوشتی در هیبتِ حادثه.