مسافر

یک ثانیه فاصلۀ ماست،
یک چشم به هم زدن.
منظور این است اگر نور
دستگیر من مسافر باشد
اگر دلسوزم.
می فهمد و می داند
برای آنکه سزاوار آن دو نگین شب بافتۀ
بینا باشم،
چه مصیبت ها را باید سفر کرد.

چه رسمی دارد عشق!
و ارابه درد را
چه لنگان لنگان می کشد
دل پیرم، آه.
و از این سفره هفت سین اندوه
چه حسرت ها که نخورده است،
دل سیرم، آه.
پس قبل از اینکه
در آتش فکر دود شوم،
چه بسا که فراموشی هم
در این پیچندِ سوزان،
ناتوان است
مرا با آن بینش خدایی
که زیبایی می آفریند
مرحمتی کن

با همان عشق،
که جوان می کند.