این نسل
نسلی بیهمتاست.
نسل تندیس ماندگار نیکهاست.
نسل گذشت،
هزار و سیصد مرتبه از دل¬چرکینها.
نسل سفرة دلباز صبحهای قبل از طلوع،
صبحهای نماز.
نسل اصالت لالایی¬هاست، نسل مادر بزرگ.
دریغ، دیگر تکرار نمیشوند.
از تکرار بیزارم،
اما تکرار این نسل آرزوست.
گذر زمان تن را فرسوده،
اما دل،
بازی در کوچههای کودکی را میتپد.
نسل مادر بزرگ
رویش باغ نور است
تا تمشک مهر ستارههای ایثار را
خوشه خوشه
بر شاخههای سیاه گیسویش ببافد،
و شبتاب عشق
در دو چشم معصومش
پلکزنان بتابد.
از ریا به دور است
این قیاس.
نسل مادر بزرگ
نسل قصههای خیالین استعمار شب خاطره،
شب انفجار لبخند،
که میبُرد به زیارت آخرین بقعه شادی
در تلاطم تپههای طربناک احساس.
چگونه است!
چگونه میتواند باشد!
اینگونه هر کلامش
فیلمواژهای بیسانسور است!
نسل مادر بزرگ
نسل غروب است
که اندوه همیشگیاش
در ذهن قلب
در واپسین لحظههای تاریک دلتنگی
شروع میشود،
و آنگاه
افسوس شیرین پیرشوی گفتنهایش
پشت کوه حسرت
دریغوار، طلوع میشود.
نمیدانستیم منظور چیست!
میترسیدیم
و تنفر خورشیدوار درون را خاموش بروز میدادیم.
حال میدانیم اما،
اما،
آه، دیر است
فندک هوش در فرصت¬ خروش،
با یک جرقه، حواس را روشن نمی¬کند.
وقتی نسل مادر بزرگ
به فرجام میرسد،
عشق، شور، یاد
و در کنار هم بودن
به اتمام میرسد.