و عشق

و عشق چیست؟
مگر نیست،
انگیزۀ دوست داشتن،
تا من
در منِ تو
سرودِ زندگی شوم،
و رود باشم و نور، آنجا که
هر فصل اش،
از سرشتِ بهشت،
جاودانه است،
تا جاری شوم در خویش،
و تازه شوم از تو،
آنجا که
دریای وجودت،
آشیانه است.

پس نازنینا،
دل را بگشای که هر دم ماندن در این گنداب تن،

ای سرنوشت؛
هر نفس،
تیشه ای می شود
از لجن،
بر ریشۀ بودن خویش.
دل را بگشای
که دیگر اینْ مَن،
آرایشِ مهتاب را،
از آینه وشِ سکون پس نمی زند.
ای زلال باستانی،
دل را بگشای،
که این قطرۀ حقیر،
در سلطۀ لجن،
دیگر نفس نمی زند.
مگر
عشق چیست؟
مگر نیست،
پنجره ای به افقِ وارستن.