گریهْ درخت

بریدند دست و پایم
شکستند استخوان هایم
سوزاندند بُن روحم
دریغ از یک قطره اشک،
دریغ از یک ناله آه.
من،
نه آن درخت تاک
که از زخمِ اره بگریم، خوشه وار
نه آن درخت صنوبر
که اوج گیرم
و با لبخند نسیمی، غرورم بشکند
نه آن بید
که ریشه در ترس دارد.
من آن کاج هزار ساله ام
نه درختِ گریه.
اما گریه،
هر قطره اشک، مرا
چون ستیغ کوه
راسخ می کند
آری
من گریهْ درختم.