چشم شدم
آه خدایا تمام وجودم دیدن شد،
سراپا تماشا.
از مَشک چشمم اشکی چکید.
هوای فاسدی را
شاهد بودم که خورشید
طیف ذوقش کَم کَمَک رو به غروب تمایل داشت.
با خواهشی از دور
با باران نور
عاشق ز معشوق
نگاه، تمنا می کرد.
ننگ بود، ننگ دوران ما.
زیر رگبار این دیدار
انتظار به پایان رسید
و یأس، امید معصومانه ای
در دل شرمگینش تپش گرفت.
عشق؛
گرایش عاطفی یک فکر است،
یک منطق عاطفی.
عشق یعنی فقط، باید.
مدام در گوش پندار ما
پچ پچ می¬کند،
و می گوید: بی من می توانی؟
و بعد سر دو راهی بلاتکلیفی
رها می شوی و سردرگم، گم می شوی.
روز زوال عشق بود
به آفتاب، پشت کرده بود
گل آفتابگردان!