چو باد می مانستم
در نسیمی آرام
و نسیمی آرام را می شناختم
که موسیقیِ نوازشش
از حریر بهار سبزتر بود.
ناگاه عشق تو
چو آتش خزان
پُر از حسرت و رخوت
مرا پذیرفت
و با پذیرشش
می کُشت خُنکایِ روحم
تا
علف های هرزِ جنون
برویَد، در باغِ هوشم
و فصل به فصل
قدِ یکْ پلک زدن
باز شود چشم فراموشم،
و کم کم از یاد می رفت
فکرهای سرخوشم
و ناگاه،
در سایه زارهای خشم
بی مُحابا،
رخت طوفان پوشیدم
و دیدم
سوزنده تر از آتش
و چو بوران بی وجدان شده ام
و ساده
در بام های کینه وُ نفرت،
در یخ صفتیِ زمستان
گمانم به یقین مبدل گشت
که گمراه تر از شیطان شده ام.